انجمن های تخصصی سایت گیتارینه

نسخه كامل: نظرات افراد مختلف در مورد فرهاد و حاشیه های پیرامون او
شما در حال مشاهده متن قالب بندي نشده هستيد.
برای مشاهده نسخه اصلی اینجا کلیک کنید
منوچهر اسلامی این گونه از فرهاد روایت می کند :

«در دورانی که از هم جدا بودیم به استودیو رفتم. کاری گرفته بودم که قرار بود برای ارکستر سمفونیک ضبط کنم. نوازندگان ارکستر سمفونی را جمع کردیم. برای ساعت ۱۱ قرار گذاشتیم یعنی در آن زمان باید استودیو در اختیار ما قرار می گرفت. وقتی رسیدیم دیدیم فرهاد در استودیو نشسته، فکر کردیم کارش تمام شده است. بیست و چند نوازنده ارکستر هم آمده بودند، از اپراتور پرسیدم : کار آقای فرهاد تمام شده؟
گفت نه تازه استارت می خواهیم بزنیم!
پرسیدم چند تا کار هست؟ گفت: شش تا.
بچه ها دادشان در آمد که چرا ما رو اینجا آوردید؟ حق داشتند برای هر ترانه حداقل دو تا سه ساعت باید وقت استودیو را گرفت برای ضبط یک آهنگ خواننده باید چند بار کار را قطع کرده دوباره اجرا کند تا مطلوب در آید. به بچه ها گفتم صبر کنید اگر خراب شد .. می روم می گویم وقت مال ماست! فرهاد با یک گیتار نشسته بود، کارش را شروع کرد. ترانه که تمام شد. فهمیدم تمام شده. فرهاد دومی را شروع کرد بعد سوم بعد چهارم و…………… یعنی شش ترانه را در هجده دقیقه خواند. بچه های ارکستر مات و مبهوت مانده بودند که مگر ممکن است؟

بعد ار انقلاب یکی دوبار به او پیشنهاد به رفتن خارج شد که او قبول نکرد . می گفت: برویم آنجا چه کار کنیم؟ برویم همان اهنگهای بلک کتز را بخوانیم؟ آنها دیگر قدیمی شده!
فرهاد خیلی معروف نبود ولی خیلی ها می خواستند با او معروف شوند!!
فرهاد یک انسان کامل بود.آن قدر بی تکبر و کم رو بود که حتی رویش نمی شد که به گارسون دستور غذا بدهد».
ریشه انزوای فرهاد :

فرهاد یک گام از اجتماع جلوتر بود. ناملایمات اجتماع را می دید و از دیدن آن رنج می برد. نادانی دیگران را می دید و غصه می خورد.و همین مسئله او را وادار به سکوت می کرد. شعور بالای فرهاد بود که او را به انزوا کشاند. فرهاد خواننده ای از تبار حقیقت بود. موسیقی از دید فرهاد عارفانه بود نه مطربی!!

اولین اثر فرهاد به زبان فارسی؛ صدای بی صدا نام داشت!! دومین کارش جمعه نام گرفت ترانه ای که به خاطر محتوایش بحث های زیادی را بر انگیخت و به عنوان سیاسی ترین ترانه های دهه پنجاه شناخته شد ؛

توی قاب خیس این پنجره ها / عکسی از جمعه غمگین می بینم / چه سیاهه به تنش رخت عزا / تو چشاش ابرای سنگین می بینم / داره از ابر سیاه خون می چکه / جمعه ها خون جای بارون می چکه
نفسم در نمی یاد / جمعه ها سر نمی یاد / کاش می بستم چشمامو / این ازم بر نمی یاد
جمعه وقت رفتنه / موسم دل کندنه / خنجر از پشت می زنه / اون که همراه منه


سومین ترانه او هفته خاکستری بود. ترانه ای دیگر ...... خلاف جنس ترانه های آن دوران.. تلنگری به انسانهای غرق در زندگی روزمره!!

چهارمین شعر، شبانه احمد شاملو بود. ترانه ای سیاه! شرح حال جامعه که شاعر آگاهانه واژه هایش را انتخاب کرده بود. فرهاد این ترانه را به دکتر صلحی زاده که در ان زمان معروفترین متخصص ترک اعتیاد بود؛ تقدیم کرد.

پنجمین کار او کودکانه نام داشت و ششمین گنجشکک اشی مشی و بعد از ان شبانه ۲.

شبانه 2 به 17 شهریور نسبت داده شد.

یه شب مهتاب / ماه میاد تو خواب / منو می بره / ته اون دره / اونجا که شبا / یکه و تنها / تک درخت بید / شاد و پر امید / می کنه به ناز / دستشو دراز / که یه ستاره / بیفته مثله / یه چیکه بارون
یادداشتی از شهیار قنبری برای فرهاد :

«مرد تنها هم مرد!
برای کسی شدن، برای اسطوره شدن، برای به اوج رسیدن، برای این که تار نماها از مرثیه لبریز شوند ، باید مرد.
مرد تنها هم مرد و اسطوره شد. سوگواران گناهکار دوباره انگشت اتهام به جانب یکدیگر دراز می کنند که بگویند: من بی گناهم. تو بودی که دست او را نگرفتی. تو بودی که گذاشتی تمام شود. و باری آرام می گیرند و به بستر می روند. حافظه ملی ما پاک پاک است، حافظه هنری هم.
هیچ کس هیچ چیز به یاد ندارد این که چه کرده ای مهم نیست. این که چه نکرده ای مهم است. دوباره یکی می رود و ما همه دسته گلهای پوسیده را به پایش پرتاب می کنیم.
بر امواج اینترنت تصویرش را تاخت می زنیم!! شعر می نویسیم؛ رج می زنیم…بغض می کنیم… سبک می شویم…این همه انرژی دیر هنگام به کار هیچ کس نمی آید.
اما اگر زنده بود به دردش می خورد.

از این همه دوستت دارم ها شد و با یک بغل ترانه به خانه رفت.

شانزده سالگیم در یک بر نامه رادیویی قد می کشید. رادیو تهران صبح جمعه، بر نامه آوای موسیقی ، تهیه کننده : هوشنگ قانعی. من نویسنده و گوینده اش بودم. رو به روی من ایستاده بود و کاغذ سیاه و سپید را دوره می کرد. با صدای بی صدا… مثل یک خواب کوتاه.. یه مرد بود یه مرد!! لبخندش را به من بخشید. و روزی دیگر صدایش را به آسمان دوخت. فرهاد پاک بود. روشن بود . نازک بود. آرام بود و دانا بود. فرهاد از همه بهتر بود از همه سر بود.بعد جمعه از راه رسید. جمعه پیروزی نوین.. آمنه آغاسی را پس زد. و بعد اسفندیار به زندان رفت و من در خلوت هشیار و خوش رنگ واروژان؛ در خیابان بیست و پنج کوچه محسنی به هفته خاکستری رسیدم.

بازجوبان اوین گمان می کردند این ترانه را اسفندیار نوشته!! همین طور پیش رفت تا آخرین نجواها!! شعری که در دریا کنار به گل نشست. اسفندیار بر آن موسیقی نوشت . اما به استودیو نرفت.
اسفندیار منفرد زاده به آمریکا رفت و من به انگلیس و فرهاد در خانه ماند. گذشت و گذشت و بعد یک بار دیگر در برابر دوربین نشسته بودم که خبر آمد فرهاد هم رفت!
و بعد هق هق من بند نیامد و هنوز است که نمی دانم با این شور بختی چه کنم؟ فرهاد عشق بود.که دیگر تکرار نخواهد شد!
به همین سادگی و اینک نابلدترین مان؛ این رسوایان بر خاکستردانش اشک می ریزند و مرثیه می خوانند و موعظه می کنندو برای جلد روی نشریه ها عکس می گیرند!! و فرهاد از آن بالا یا از آن پایین می خندد. درست مثل لحظه ای که شعر مرد تنها را مرور می کرد. ‹‹سهراب »می دانست که مرگ پایان کبوتر نیست و فرهاد می داند که دوباره به دنیا می آید. بی وقفه از هفته های خاکستری اینک ققنوسی پر و بال می گشاید که سایه گسترده اش خردی ما هجی می کند.»
و حال خودم می نویسم

فرهاد رفت بقیه هم می روند و هر روز هنرمندانی هستند که از یاد ها پاک می شوند!!
واژه هنرمند آنقدر بزرگ هست که لایق درک کردن باشد ولی متاسفانه هیچ گاه این گونه نبوده است و نمی دانم نخواهد بود یا امیدی به تغییر هست؟

روزها و شبهایی هست که صدایش در گوشم تکرار میشود و در گوشم صدایش فریادی است!!فریادی که از عمق وجودش بر می خواست!! فرهاد را دوست داشته ام و دوست می دارم و تمام هنرمندان این مرز و بوم را که زمانی در کنارم فریادشان شعله می کشید و اینک شعله خاموش گشته است!! فرهاد رفت و در آرامگاهی که واقعا آرامگاه است هنوز لبخندی دلنشین بر لب دارد. و در جایی است که دیگر نه از نامش بلکه از شماره سنگ قبرش شناخته می شود!!
عاقبت همه ما همین است! آنگاه که فراموش شویم چه احساسی می کنیم؟
فرهاد فراموش شد، آنگونه که دیگران!! فراموشی حزن انگیز است!!اشک از چشمانم جاری می شود. ترس این دارم که هنگام خاک سپاریم هیچ کس نباشد و فراموش شده باشم. تنها باشم انگونه که فرهاد تنها بود… انگونه که امروز تنهایم… بر می خیزم…در آیینه نگاهی به خود می اندازم…صدای فرهاد فضای اتاق را پر می کند…در باز می شود؛ فرهاد می آید؛ لبخند همیشگی اش بر دیوار اتاقم سنگینی می کند و اوست که فریاد می زند.!!

می بینم صورتمو تو آینه / با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد / اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم / چشمامو یه لحظه رو هم می ذارم
بخودم می گم که این صورتکه / می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم / هر چی باید بدونم دستم می گه
منو توی آیینه نشون می ده / می گه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها / رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی / حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه می گه تو همونی که یه روز / می خواستی خورشید و با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده / داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره / نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه می شکنه هزار تیکه می شه / اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکس ها با دهن کجی بهم می گن / چشم امیدو ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن / بوی کهنگی میدن تمومشون

در اتاقم بسته میشه…اون رفته.. منم که هنوز تو آیینه نگاه می کنم!! و فردا ماییم که در آیینه نگاه می کنیم!!
یادداشتم رو با حرف همیشگی فرهاد تموم می کنم که آخر تموم حرفاش اینو می گفت:
«به امید باران و صلح!!»
گفتگو با پوران گلفام « همسر فرهاد »


عرفان هاشمی                                                    9 شهریور 1384



بعد از به خاک سپاری فرهاد، چه در رسانه های خارجی وچه درداخلی مطالبی منتشر شد که چون این شایعات ومطالب از صحت کامل بر خوردار نبودند سوال های فراوانی را برای ما بوجود آوردند.


شاید بهترین کسی که بتواند در این باره توضیح دهد وبگوید که واقعا چه گذشت پوران مهراد « همسرفرهاد » باشد.




ــ ممکن است برای اولین سوال بفرمایید که اصولا در پی این ماجرا چی اتفاقی افتاد و اون چند ساعت آخر زندگی فرهاد رو و تحولات چند روز بعدش رو برای ما بگیید:


روز جمعه از بیمارستان اومدیم. درهتلی نزدیک به بیمارستان اتاق گرفته بودم. سه روز تا روزسشنبه ظهر یواش یواش شروع شد و سشنبه شب کم کم داشت حافظه اش را از دست می داد. چهارشنبه ظهر دوباره بردمش اورژانس و اونجا تا شب چند تا دکتر آمدند و آزمایش های مختلف انجام دادند وآخرگفتند بهتره ببریدش خونه چون ما هیچ کاری نمی تونیم برای او انجام دهیم که اون موقع دیگه در حالت عادی نبود ، درکما بود... البته گاهی برای چند لحظه دنیای بیرون رو متوجه می شد. و جمعه شب ، نصف شب دیگه ... دیگه هیچی . « سکوت می کند»


ــ شما خودتون اونجا بودید؟


بله. تمام مدت.


ــ پس میشه گفت فرهاد در اولین ساعات صبح شنبه ی آخراوت ازدنیا رفت؟


بله درسته


ــ به هرحال بعد ازاعلام این خبر شایعاتی مبنی بر وصیت فرهاد واینکه جسدش سوزانده بشه ومخالفت های بسیاری از سوی سفارت ایران بگوش می رسید. لطفا بفرمایید آیا چنین وصیتی وجود داشته یا خیر:


فرهاد همیشه معتقد به زندگی بود. حتی وقتی که حالش خیلی بد بود وقتی آب می خورد می گفت به به وقتی باد می اومد می گفت به به وقتی بارون می اومد می گفت به به ... فرهاد عاشق زندگی بود اما دو دستی به زندگی نچسبیده بود « صدایش گرفته وبغض می کند » البته فرهاد نه در دوران بیماریش خیلی قبل از آن مناسبتی پیش می اومد می گفت : « وقتی من مردم نمی بخشم کسی رو که برای من مراسم برگزار کنه » فرهاد روز چهارشنبه سیزدهم شهریورماه در « سیه » - که چند کیلومتری پاریس واقع می باشد- به خاک سپرده شد.




ــ حداقل این موضوع روشن شد که فرهاد چنین وصیتی نکرده بود. البته امیدواریم ما را ببخشد. ما مراسمی برای او برمزار شاملو گرفتیم که چند ساعت بعد خبرش به شبکه های ایران در ایالات آمریکا رسید.


بله از آن مراسم مطلع شدم.




ــ آیا دلیل خاصی داشت که او را در فرانسه به خاک سپردید؟


فکرمی کنم بهتون گفتم. برای اینکه فرهاد دوست نداشت براش هیچگونه مراسمی برگزار شود. اصولا فرهاد توی این مایه ها نبود. اصلا اهمیتی نمی داد ، مثلا چندین سال پیش که کانادا بودیم به من گفت اگر مُردم من رو زیر این درخت چال کنید. فرهاد شازده کوچولو بود آقای هاشمی. من نمی دونم چطور براتون توضیح بدم این همه سروصدا در داخل وخارج ! این ها رو من اصلا نمی فهمم یعنی چه ؟ البته درسته وقتی که گفتند قرار سوزانده بشه صفارت ایران در فرانسه گفت این کار به دوراز قوانین جمهوری اسلامی است. همه ی این ها بوده ومن منکر این اتفاقات نمی شوم اما به نظرمن این شایعات یه جور بازی بوده که خودشون راه انداخته بودند. فرهاد خیلی دور ازاین مسائل بود ، نمی دونم چطور بگم فرهاد اصلا بالاتر از این حرف ها بود که می گفتند ومی نوشتند ومطرح می کردند.


ــ برگردیم به نکاتِ زیبا تر. آخرین کنسرتشون روکی برگزارکردند؟


درتهران فروردین ماه هفتاد ونه که مهرهمان سال یواش یواش حالش بد وبدترشد.




ــ لطفا توضیحی راجب کنسرت هایی که در خارج از کشور برگزار کردند فهرست وار بفرمایید:


اولیش دراتریش بود 1370 بعد فرانسه 1994 بعد درشهرهای مختلف آلمان، فرانسه، سوئد وبلژیک 1995 وآخریش هم سال 1377 درآمریکا بود.




ــ آیا در سال های آخرعمرش به جزکارهایی که شنیدیم مشغول کارهای تازه ای هم بود که ما نشنیدیم یا فرصت انتشارش بوجود نیامد؟


بله ، فرهاد سال هفتاد ونه داشت روی نواری که به زبان های مختلف از جمله ایتالیایی ، ارمنی ، لاتین ، فرانسه ، انگلیسی و یک کار هم فارسی بود فعالیت می کرد.




ــ این کارها کجاست وآیا در نظر دارید این کارها را به کمک دیگران کامل کنید؟


امیدوارم ولی فکرنمی کنم موفق بشم. دارم می گردم توی کارهاش ، نوارهاش به این امید که شاید پیداشون کنم ولی تا حالا فقط سه تا شون رو پیدا کردم.




ــ فرهاد ازبین کارهایی که خونده بود کدوم ترانه رو بیشتراز همه دوست داشت؟


فکرمی کنم تو را دوست دارم وآینه.




ــ وحرف آخر:


در آخر از مردی با نام گوهرشاد تشکر می کنم که برای گرفتن پولِ کنسرتی که فرهاد درکلن آلمان برگزار کرد دو سال تمام زحمت کشیدند وپول را به ما دادند بدون اینکه حتی در کوچکترین رسانه یا نشریه ای مصاحبه ای بکنند.

.
اعتراض همسر فرهاد به صدا و سیما نسبت به پخش بدون مجوز آثار فرهاد:


جناب آقای ضرغامی

ریاست صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران

من پوران گلفام، همسر فرهاد مهراد آوازه خوان ، هستم. سال گذشته پس از آنکه آن سازمان به مناسبت دهه فجر ویدئو کلیپی با استفاده از یکی از آثار فرهاد ساخت، نامه سرگشاده ای به جنابعالی به عنوان عالیترین مقام آن سازمان نوشتم و  به عنوان صاحب امتیاز قانونی آثار وی درخواست کردم که دیگر هرگز آثار این هنرمند را پخش نکنید. به یاد دارید که نوشته بودم فرهاد با هیچ رسانه دولتی کار نمی کرد؟ به یاد دارید وقتی فرهاد درگذشت، سازمان متبوعتان حتی نامی از وی نبرد؟ آن روزها که از شما چنین درخواستی کردم ترانه " وحدت " را پخش می کردید. پاسختان به آن درخواست را به یاد می آورید؟ صبح و ظهر و عصر از شبکه های رادیویی فرهاد پخش کردید، به "وحدت" هم بسنده نکردید. یک ماه بعد به مناسبت عید نوروز ویدئو کلیپ جدیدتان ، "کودکانه"، را که حاصل همکاری فرهاد با دو هنرمند ممنوع دیگر و البته تبعیدی است پخش کردید.

جالب اینجاست که مدیر مرکز موسیقی آن سازمان همان روزها  در مصاحبه ای تلویزیونی سینه سپر کردند و با افتخار گفتند که "هیچ ترانه و موسیقی بدون رضایت و مجوز صاحبانش از صداو سیما پخش نمی شود. اگر ترانه این چنینی را میشناسید معرفی کنید تا من پیگیری کنم..."

می دانم چون قانون به من حق می دهد، شما هم به من حق نمی دهبد. اگر اینگونه نبود، امروز پیکر فرهادم در خاک شیرین اش خفته بود و آن سازمان چنین غوغایی به پا نمی کرد.

آقای ضرغامی، این روزها "شبانه"  را با شعر "احمد شاملو" پخش می کنید: "عمو یادگار، مرد کینه دار، مستی یا هوشیار، خوابی یا بیدار؟... آخرش یه شب ماه میاد بیرون، منو می بره از ته زندون..." کلیپ هم برایش می سازید. کدام زندان؟ کدام ماه؟ کدام عمو یادگار؟  آقای ضرغامی برای یک  دستمال نیازی به آتش زدن قیصریه نیست. فرهاد را همچون گذشته فراموش کنید. آنها که باید او را از یاد نبرند، بسیارند و بیدار. فرهاد به هیچ رسانه دولتی نیازی نداشت و ندارد.

جناب آقای ضرغامی، به عنوان نماینده قانونی فرهاد و صاحب امتیاز رسمی آثار وی مجددا اعلام می کنم که آن سازمان به هیچ وجه اجازه پخش آثار فرهاد مهراد را ندارد.



پوران گلفام

22 خرداد 1384
آدرس مرجع

Fatal error: Call to a member function run_hooks() on a non-object in /home/guitar/public_html/anjoman/inc/functions.php on line 146