انجمن های تخصصی سایت گیتارینه

نسخه كامل: آهنگسازان و موسیقیدانان
شما در حال مشاهده متن قالب بندي نشده هستيد.
برای مشاهده نسخه اصلی اینجا کلیک کنید
لوريس چكناواريان : آهنگساز و رهبر اركستر

متولد 1316 در بروجرد. تحصيلات موسيقي خود را از سال 1332 در هنرستان عالي موسيقي آغاز كرد. مدتي بعد به وين عزيمت نموده و تا سال 1340 در آكادمي موزيك اين شهر به تحصيل آهنگسازي و رهبري اركستر اشتغال داشت. سپس به ايران بازگشت و ضمن تدريس در هنرستان عالي موسيقي و ترتيب دادن نمايشگاهي از سازهاي ملي در انستيتو گونه ي تهران، تصدي صداخانه ي ملي هنرهاي زيباي كشور را عهده دار شد.
چكناواريان در اواخر سال 1342 رهسپار اتريش شد و در سالزبورگ كار آهنگسازي را ادامه داد. دو سال بعد به آمريكا عزيمت نموده و چندين سال در دانشگاه ميشيگان به ادامه تحصيل در رشته هاي آهنگسازي و رهبري اركستر پرداخت. وي در سال 1349 به ايران بازگشت و علاوه بر كنسرت هايي با اركستر سمفونيك تهرا، اركستر مجلسي و تلويزيوني ملي ايران و... (به عنوان رهبر ميهمان)، آثار متعددي آفريد كه اكثر آنها در تالار رودكي اجرا گشت.
چكناواريان در سال 1351 به رهبري اركستر اپراي تهران منصوب گرديد.
چكناواريان پس از انقلاب در ارمنستان اقامت گزيد و در ايروان به فعاليت هاي هنري خود مشغول است. وي در حال حاضر رهبري اركستر مجلسي رودكي را عهده دار مي باشد .
حسین دهلوی :آهنگساز

حسين دهلوي به سال 1306 در تهران متولد شد . پدرش كه از نوازندگان به نام موسيقي ايران بود ، وي را تحت تعليم خود قرار داد و حسين كه خود شيفته موسيقي بود از اين امر استقبال شايان نمود و بيش از يازده سال از سنش نگذشته بود كه چندين نغمات را با ويولون آموخت و از اين زمان به بعد موسيقي جزء برنامه روزانه وي گرديد . دهلوي ، بيش از هفده سال نداشت كه اداره زندگي خود و خانواده اش را به عهده گرفت و مجبور به تلاش و فعاليت گرديد ولي با توجه به اين از كسب معلومات و آموختن موسيقي غافل نماند و چون علاقه فراواني به آهنگسازي داشت ، براي فراگيري موسيقي ملي نزد استادابوالحسن صبا مي رود و در كلاس استاد به ادامه فراگيري موسيقي ايراني مي پردازد.
پس از چندي " آرموني " و "كنترپوآن " و تكنيك آهنگسازي را نزد حسين ناصحي فرا گرفته و با تمام مشكلات و گرفتاري هاي زندگي ، ضمن خدمت در وزارت دارايي ، در هنرستان عالي موسيقي ثبت نام نموده و در رشته آهنگسازي ، به ادامه تحصيل مي پردازد و پس ازچندسال تحصيل دررشته آهنگسازي ،از آنجا فارغ التحصيل مي گردد و در همين سال ها بود كه به اداره هنرهاي زيبا منتقل مي شود و سپس به رياست هنرستان موسيقي ملي منصوب مي گردد . دهلوي چون درصدد بود كه همچناهن به اندوخته هاي گوناگون خود در رشته موسيقي ادامه دهد ، لذا نزد پرفسور " توماس كريستين داويد " كه يكي از اساتيد موسيقي آكادمي وين بود و بنا به دعوت دانشگاه تهران به ايران آمد ،به فراگيري و نكات دقيق و رموز فني موسيقي و آهنگسازي پرداخت و مدت ها از محضر اين استاد برجسته اتريش بهره برد . پس از در گذشت استاد صبا ، در سال 1336 دهلوي به رهبري اركستر شماره يك هنرهاي زيباي كشور ( اركستر صبا ) منصوب گرديد كه پس از مدتي ، اين اركستر فعاليت هاي خود را گسترده تر كرد و برنامه هاي متعدد و گوناگوني را علاوه بر تلويزيوني ملي ايران در تهران و بعضي شهرستانها و مؤسسات علمي و فرهنگي و كشورهاي همجوار اجرا نمود ولي متاسفانه پس از يازده سال فعاليت پر ثمر ، به علت مشكلات مختلف ، اين اركستر منحل گرديد ولي دهلوي اركستر ديگري با شركت هنرجويان هنرستان موسيقي با نام " اركستر رودكي " تشكيل داد كه تا سال 1350 به فعاليتش ادامه داد . دهلوي از جمله مردان نادري است در موسيقي ايران كه هيچوقت زير بار خط گرفتن هاي آن چناني نرفت و هيچ شخص و عاملي نتوانست وي را مرغوب و يا تحت تاثير قرار دهد كه او تابع نظريات و سياست خاص ان روزگردانان موسيقي باشد و براي پيشبرد و پيشرفت موسيقي كشورش كوشش نكند و به همين سبب ، مدتي كه عضويت شوراي موسيقي هنرهاي زيبا را كه خودش مؤسس آن بود به عهده داشت ، وقتي اختلاف نظرهايي كه در مورد كارهاي اساسي و بنيادي هنري با مسؤلان آن زمان پيدا كرد از كنارگيري و همكاري خود را قطع كرد و اين يكي از خصائص بارز انسان هاي والاي روزگار است كه در دوران زندگاني ، جاهايي كه بايد " نه " بگويند و به ايستند " نه " بگويند و دهلوي در آن جو و زمان ،" نه " را گفت و با آنان همكاري خود را قطع كرد .
حسين دهلوي ، در مهرماه 1336 به دعوت شادروان روح الله خالقي ، رئيس وقت هنرستان موسيقي ملي ، تدريس بعضي از دروس موسيقي را در اين هنرستان به عهده گرفت و با پشتكار و ذوق و استعداد خود به خوبي از اداره كردن آن برآمد به طوري كه در شهريور سال 1341 به رياست هنرستان منصوب مي گردد و در زمان رياست چنان علاقه و كوششي براي تربيت شاگردان و پيشرفت اين واحد هنري و آموزشي ازخود نشان داد كه در مدتي كوتاه ، استعدادهايب نهفته هنرجويان هر چه بيشتر شكوفا شد و ثمره 9 سال تلاش پي گير و بي وفقه وي ، شاگرداني شد كه حتي برخي از آنان در خارج از كشور در سطح جهاني به فعاليت هاي شايان توجه و قابل قبولي رسيدند . دهلوي ، براي كسب تجربه و شناخت بيشتر از موسيقي ، چندي بعد مسافرت هايي به كشورهاي: آلمان و اتريش كه مهد و مركز موسيقي اروپا مي باشند نمود
از آثار وي ميتوان : دوئو سنتور در " سه گاه " ، سبكبال در " شور " براي اركستر ، شور آفرين در " ابوعطا " براي اركستر ، چهار نوازي مضرابي در " اصفهان " ، كنسرتينو براي سنتور و اركستر ، فانتزي براي تار و اركستر ، سوئيت بيژن و منيژه از حكيم ابوالقاسم فردوسي شاعر نامدار ايران براي اركستر زهي ، دو نوازي سنتور در " نوا " ( سوسن دهلوي ) ، " فانتزي " براي گروه تنبك و اركستر ، " شوشتري " برلاي ويولون و اركستر ، " سرباز " براي آواز گروهي و اركستر نام برد .
دهلوي ، هنرمندي است كه هدفش خدمت به موسيقي ملي ايران و پيشبرد آن است و هميشه و در هر حال جهت هر چه بيشتر بارور ساختن نهال آن به تلاش همه جانبه خود با همه مشكلاتي كه دارد ادامه مي دهد و مي گويد :
1- بايد با " حفظ موسيقي از طريق نت نويسي و ضبط آن بر روي نوار و صفحه توسط استادان و نوازندگان ورزيده موسيقي ملي كه خوشبختانه قسمت هاس اساسي آن تاكنون انجام شده و همچنين آموزش اين موسيقي به نوازندگان جوان ، تا اين گنجينه نسل به نسل به ارث رسيده به ما ، حفظ شده و باقي بماند .
2- با خلق آثار جديد توسط آهنگسازان تحصيل كرده و صاحب صلاحيت ايراني كه بنا به احتياج زمان و نياز مردم اين سرزمين مي بايست به شيوه هاي مختلف انجام گيرد ، تا به اين ترتيب ادبيات موسيقي ماغني تر گردد . به همان گونه كه ادبيات نظم ما توسط استادان سخن و شعراي برجسته يي چون : فردوسي ، حافظ ، سعدي و صدها شاعر قديم و نوپرداز به وجود آمده و گسترش يافته است ، ادبيات موسيقي ما نيز بايد بر روي پايه هايي از نواهاي موسيقي ملي ما بنا گشته و بيش از پيش آثاري در اين زمينه خلق گردد.
3- آموزش صحيح و اصولي در سطح مدارس موسيقي از كلاس هاي چهارم و پنجم ابتدايي تا پايان دوره متوسطه .
4- آموزش موسيقي در سطح عالي و دانشگاه .
5- آموزش آزاد موسيقي در سطح شهرها براي علاقمندان از طريق صدور مجوز تاسيس كلاس هاي آزاد موسيقي .
6- آموزش موسيقي نظامي از طريق گذراندن دوره عالي اين رشته و تشكيل اركستر هاي مورد نياز در اين زمينه .
7- اختصاص برنامه هاي مستقل روزانه براي ارائه موسيقي هاي مختلف در راديو و تلويزيون با توضيح و تفسير جهت آگاهي مردم از كم و كيف اين هنر كه با دانش بيشتري به آن توجه كنند ، بدون آن كه موسيقي به عنوان يك عامل دنبال رو و زمينه.
آلبرت  شوايتزر

زندگی آلبرت شوايتزر albert schweitzer در ۱۴ ژانويه ۱۸۷۵ در آلزاس به دنيا آمد ناحيه اى كه بارها تملك آن بين حكومت آلمان و فرانسه گشت و به همين خاطر فرهنگهاى اين هردو كشور را در خود تركيب كرد. آلبرت از همان آغاز به موسيقى، دين و علم علاقه مند شد. پس از مطالعات و تحصيلات دانشگاهى اش سمتى روحانى در كليسايى كوچك در استراسبورگ يافت. سپس مدير يك مدرسه الهياتى در آن شهر شد. نوشته هاى او در باره دين و بويژه درباره منشأ مسيحيت نظرهاى فراوانى را به خود جلب كرد. در همين حال، تفسير و تحليل او از زندگى و موسيقى يوهان سباستين باخ (۱۶۸۵ ـ ۱۷۵۰ميلادى) و تجربه اش به عنوان يك ارگ ساز و ارگ نواز او را به يكى از چهره هاى پيشرو موسيقى روزگارش بدل كرد. باوجود اين موفقيت ها تصميم گرفت خود زندگى اش را برهان خويش سازد و با زندگى عملى اش انديشه هاى خود را نمايان كند. نظرات او در الهيات و تأكيدش بر تعهد و باور شخصى تا حدودى با ديدگاههاى رايج تفاوت داشت. او به جاى آنكه وارد بحث و گفت وگو با ديگران شود تصميم گرفت آرا و نظراتش را در بستر واقعيت زنده و به شكل عينى و عملى محك بزند. پس به دانشگاه بازگشت و پزشكى خواند و دكترايش را گرفت و به آفريقا رفت تا در يكى از روستاهاى كوچك آن بيمارستانى بنياد نهد.
پاره اى از وقايع زندگى شوايتزر را در نهايت اختصار مى توان چنين بيان كرد:
در ۱۸۹۳ تحصيلش را در دانشگاه استراسبورگ در رشته هاى الهيات، فلسفه و نظريه موسيقى شروع كرد.
در ۱۸۹۸ ليسانس الهيات گرفت.
در ۱۸۹۹ تحصيلش را در دانشگاه سوربن پاريس پى گرفت و چندى بعد دكترايش را در رشته فلسفه دريافت كرد. كتاب فلسفه دينى كانت را در همين سال منتشر ساخت.
در ۱۹۰۱ كتاب رازحكومت خداوند را نوشت. در طول اين سالها تحصيل و تجربه در موسيقى را در سطوح عالى ادامه داد و كتاب يوهان سباستين باخ را در ۱۹۰۵ به رشته تحرير درآورد. او درباره باخ چنين مى نويسد: «موسيقى در نزد باخ فعل پرستش است. فعاليت هنرى او و شخصيت اش هر دو برپايه ديندارى و ايمان او قراردارند. براى او هنر دين بود و به همين خاطر هيچ تعلق خاطرى به دنيا و موفقيت هاى مادى نداشت. او هنر را يك غايت محسوب مى كرد كه ارزش فى نفسه داشت. باخ دين را در توصيف كلى هنر مى گنجاند. در چشم او هر هنر بزرگ حتى هنر دنيوى و عرفى در ذات خويش دينى است. باخ معتقد بود كه نغمه هاى موسيقى نابود نمى شوند بلكه همچون نيايشى از عمق خان به سوى خدا فرامى روند.»
شوايتزر در ۱۹۰۶ كتاب در جست وجوى عيساى تاريخى را منتشر كرد.
كتاب سنت پل و مفسران او را هم در ۱۹۱۱ به چاپ سپرد.
كتاب خاطرات كودكى و جوانى را در ۱۹۲۴ و جلد سوم كتاب فلسفه تمدن را در ۱۹۲۹ منتشر ساخت.
در ۱۹۲۹ سومين سفرش را به آفريقا شروع كرد.
در ۱۹۳۱ دو دكتراى افتخارى در الهيات و موسيقى از دانشگاه ادينبورگ دريافت كرد.
۱۹۳۲ سال چاپ سومين جلد كتاب فلسفه تمدن بود.
در ۱۹۵۲ جايزه صلح نوبل غياباً به او اهدا شد كه شوايتزر مبلغ ۳۶هزار دلار آن را صرف گسترش بيمارستانها در آفريقا كرد.
شوايتزر در ۱۹۵۲ بالاخره انتظارها را برآورد و خطابه خود را به مناسبت دريافت جايزه صلح نوبل با عنوان مسأله صلح در دنياى امروز ايراد كرد.
آلبرت شوايتزر در ۱۹۶۵ در لامبارن درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد.
بيش از ۵۰ سال بيمارستانى كه او در لامبارن در كشور آفريقايى گابون تأسيس كرده بود همچون معبدى در عصر جديد محسوب مى شد. خود بيمارستان با معيارهاى جديدى كه براى امكانات و تجهيزات ضرورى در بيمارستانها درنظرگرفته مى شود وضعيتى محقرانه داشت اما حضور شوايتزر و شخصيت معنوى قوى او باعث مى شد پزشكان و پرستاران بسيارى، براى مداواى هزاران آفريقايى به دكتر بزرگ (Le Grand Docteur) بپيوندند. باوجود آنكه بيمارستانهاى جديد ديگرى هم در آفريقا بود اما هيچ يك نتوانست به نسبت بالاى استقبال بيماران و درصد بالاى معالجات موفق بيمارستان آلبرت شوايتزر برسد.

اندیشه
نرمن كازنز در كتاب خوبى كه درباره زندگى و انديشه هاى شوايتزر به نام «سخنان آلبرت شوايتزر» (چاپ ۱۹۸۴) تأليف كرد به نقل خاطره اى از اولين ملاقاتش از بيمارستان شوايتزر در سال ۱۹۷۵ مى پردازد. او مى گويد: بزرگترين حسى كه از مصاحبت با شواتيزر به من دست داد اين بود كه او انسانى بود كه ياد گرفته بود از تمام قابليت ها و توانايى هاى وجودش استفاده كند. بسيارى از ما گاه بسيارى از قابليت هايمان را فراموش مى كنيم. گاه نمى توانيم حتى بانزديك ترين خويشاوندانمان ارتباط عميقى داشته باشيم اما شواتيزر هرگز نسبت به توانايى هايش بيگانه نبود و نيك مى دانست كه چه قابليت هايى در وجودش نهفته است. اين بدين معنى نيست كه شواتيزر در تحقق بخشيدن به قابليت هايش در پى رسيدن به خوشبختى بود. او بيشتر به هدف دلمشغولى داشت تا به خوشبختى. شواتيزر درد و رنج مردمان آفريقا را درد و رنج خود شمرد و بخش بيشتر زندگى اش را وقف آنان كرد. او معتقد بود كه ما نيازى به كند و كاوهاى بى پايان راجع به ماهيت هدف و غايت نداريم.او براى اصلى اخلاقى دست به يك قربانى زد و چون توانست از عمق وجودش خود را با انسان هاى ديگر همدرد بشمارد نيرو يى فراتر از هزاران مرد نظامى و جنگى از خود بروز داد. نيكوس كازانتزاكيس نويسنده پرآوازه يونانى كتاب سرگشته راه حق خود را كه رمانى بر پايه زندگى يكى از بزرگترين شخصيت هاى معنوى مسيحيت يعنى قديس فرانچسكو آسيزى(۱۱۸۲ـ۱۲۲۶ ميلادى) است به آلبرت شواتيزر اهدا كرده كه عنوانش چنين است: تقديم به آلبرت شواتيزر، قديس فرانچسكو آسيزى زمان ما.

***
من به پزشكى روى آوردم تا بتوانم بدون سخن پردازى، عمل كنم. طى سال هايى خودم را در كلمات بيان مى كردم.اما اين شكل جديد فعاليت يعنى تجلى در عمل به سخن گفتن درباره دين عشق خلاصه نمى شد بلكه تنها در عرصه عمل خود را نشان مى داد. درباره فيلسوفان هم مى گويد كه بايد به ياد داشته باشيم كه فيلسوف نه تنها بايد به تكنيك ها و فنون عقل يا به مسائل مربوط به ماده و فضا و زمان و ستارگان و چيزهايى از اين قبيل بپردازد بلكه بايد به مردم هم توجه داشته باشد. در هر حال ارتباط انسان با عالم و نه صرفاً ارتباط يك كهكشان با كهكشانى ديگر يا ارتباط يك واقعيت با واقعيتى ديگر است كه بايد بخش اعظم جست وجوى فكرى فيلسوف را تشكيل دهد.»
در پاسخ به اين پرسش كه آيا من يك بدبين هستم يا يك خوشبين مى گويم كه علم من بدبينانه است اما اميد و اراده ام خوشبينانه.
هرگز نگو هيچ چيز زيبا در جهان وجود ندارد.هميشه چيز زيبايى هست كه به شكل يك درخت، يا رقص باد در لا به لاى برگ ها يا جنبش امواج دريا يا نفس كشيدن حشره اى كوچك در پهنه تخته سنگى بزرگ تو را به حيرت و شگفتى وا دارد.
هر چه عميق تر به طبيعت بنگريم بيشتردر مى يابيم كه طبيعت پر از زندگى و طراوت است و هر چه ژرف تر بدانيم كه همه زندگى يك راز است بيشتر با آن يگانگى پيدا مى كنيم.
هر قدر كه معرفت بيشترى كسب مى كنيم موجودات قابل فهم تر نمى شوند بلكه خصلت رازآميز بيشترى پيدا مى كنند.

احترام به زندگى:
احترام به زندگى يكى از پايه هاى اصلى زندگى و انديشه شوايتزر است. در اين باره مى نويسد: توجه به درد و رنج انسان و احترام به زندگى آدمى در كوچك ترين اجزاى آن بايد قانون تخلف ناپذير حاكم بر جهان باشد. قانونى كه نه با سخن پردازى هاى فاخر بلكه فقط با همدلى عميق ميان انسان ها تحقق مى يابد.
* انسان در رسيدن به ماه، از ديدن گل هايى كه زير پايشان شكوفه مى دهند قاصر است.
* من نسبت به همه آنچه زندگى خوانده مى شود نمى توانم احساسى جز احترام و توجه داشته باشم.نمى توانم از شفقت ورزيدن نسبت به هر چيزى كه زندگى و حيات خوانده مى شود خوددارى كنم. اين، آغاز و بنيان اخلاق است.اخلاق عبارت است از احساس مسؤوليت بى حد و مرز نسبت به همه موجودات.
* «احترام به زندگى»، ضرورت حفظ حيات، صيانت زندگى، آرى گفتن به زندگى. ما چنين تعابيرى را در اطراف خود مى شنويم، تعابيرى كه سرد و سايه گون به نظر مى رسند اما حتى اگر كلمات محقر و كليشه اى باشند از حيث معنى غنى اند. مثل دانه اى كه به ظاهر بى اهميت و حقير مى نمايد اما در درون خود قابليت تبديل شدن به يك گل دل انگيز و زيبا يا ميوه اى حيات بخش را داراست. اين كلمات ساده، شامل نگرش هاى اساسى اى هستند كه همه فعاليت هاى اخلاقى از آنها سرچشمه مى گيرد چه فرد از آنها آگاه باشد يا نباشد. از اين رو پيش فرض ها و زمينه هاى رشد اخلاق، هر چيزى را كه در اطرافمان مى گذرد در بر مى گيرد نه فقط حيات انسان بلكه حيات در همه مخلوفات را.
هر دينى يا فلسفه اى كه مبتنى بر احترام به زندگى نيست دين يا فلسفه حقيقى نيست. از نظر شوايتزر اخلاق احساس مسؤوليت بى حد و حصر نسبت به همه موجودات است.
همان طور كه رنگ سفيد شامل پرتوهاى رنگى است احترام به زندگى نيز شامل همه عناصر و مؤلفه هاى اخلاق است: عشق، مهربانى، همدلى، صلح و صفا، قدرت بر عفو كردن و بخشيدن.
* اين واقعيت كه در طبيعت يك مخلوق مى تواند براى مخلوقى ديگر درد و رنج به وجود آورد و حتى به بى رحمانه ترين شكل ممكن با او رفتار كند راز سختى است كه تا وقتى زنده ايم بر ما سنگينى مى كند.
* پيش از آنكه به مدرسه بروم اين موضوع كاملاً برايم غيرقابل درك بود كه چرا در دعاهايى كه وقت غروب مى خواندم فقط بايد براى آدم ها دعا مى كردم. به همين خاطر وقتى مادرم با من دعا مى كرد و مرا قبل از خواب مى بوسيد دعايى را كه خودم براى همه موجودات زنده درست كرده بودم زمزمه مى كردم. دعا اين بود:
«خدايا از همه موجوداتى كه نفس مى كشند حمايت كن و به آنها بركت ببخش. آنها را از همه بدى ها حفظ كن وبگذار آنها در آرامش و اطمينان به خواب بروند.»
* ما چيزهاى بسيارى اختراع كرده ايم اما قادر به خلق حيات نيستيم.ما حتى يك پشه هم نمى توانيم بيافرينيم.

ايمان:
شوايتزر درباره ايمان مى گويد: من نمى توانم ايمان را تعريف كنم و بگويم چه معنايى دارد. معناى واقعى ايمان در جايى شروع مى شود كه توصيف و تبيين لفظى راه به جايى نمى برد و نارساست. مع الوصف در عمق وجودمان مى دانيم كه تبيين لفظى مى كوشد چه چيزى را بيان كند. هر خوبى كه مى توانيم بازشناسيم يا بدان تمايل داشته باشيم فى نفسه چيزى نيست و به جايى نمى انجامد مگر آنكه در پرتو ايمان قوت بگيرد. اين مانند كوبيدن برفلز است. هيچ كس نمى تواند توضيح دهد كه چه اتفاقى مى افتد. فلزى كه در ابتدا ضعيف و خم شدنى است پس از چكش كارى صدها بار قوى تر از آنچه بود، مى شود. به همين نحو اين را هم نمى توانيم تبيين كنيم كه چگونه فضايل انسانى فقط پس ازآنكه برسندان ايمان چكش كارى شدند و سختى و صلابت پيداكردند قوت و استوارى مى يابند. شوايتزر با آن حس قوى احترام به زندگى در همه سطوح مى نويسد: من احساس مى كنم كه متألهان مسيحى تمايلى ندارند از درى كه سعى كرده ام آن را بازكنم بگذرند. من تلاش كردم كه مسيحيت را به تقدس كل حيات و احترام نهادن به حيات همه موجودات مرتبط سازم. اين به نظرم جزيى حياتى از مسيحيت به آن معنايى است كه من در تصور دارم. اما بسيارى از نظامهاى الهياتى مسيحى، مسيحيت را به شكل انسانى حيات محدود مى كنند كه به نظرم درست نيست. چرا احترام به زندگى و حيات را بايد به شكل انسانى آن محدود كرد؟
درباره محبت الهى مى نويسد: محبت خداوند با ما در اعماق قلبمان سخن مى گويد و مى كوشد از طريق ما در جهان عمل كند.

درياى بيكرانه:
پرسش هاى غايى و نهايى زندگى ما فراتر از معرفت اند. معما پشت معما ما را احاطه مى كنند. اما پرسش نهايى وجود ما يكى بيشتر نيست همانكه سرنوشت ما را رقم مى زند. پرسشى كه بارها و بارها بدان بازگشته ايم و با آن روبرو شده ايم. اراده ما به كجا مى انجامد؟ اراده ما چه نسبتى با اراده خداوندپيدا مى كند؟ رفيع ترين بصيرتى كه انسان مى تواند بدان دست يابد جهد و تلاش براى رسيدن به صلح و آرامش است، براى وحدت و يگانگى اراده اش با يك اراده و خواست نامتناهى، اراده انسان با اراده خداوند. چنين اراده اى در خلوت و انزوا و بريده از زندگى نيست. اراده آدمى همچون جويبارى است كه از كوهها سرازير مى شود و بى وقفه و پيگير و مجدانه انبوه پست و بلنديها را در مى نوردد و راه خود را به سوى رودخانه مى گشايد و سرانجام در درياى بيكرانه آرام مى گيرد.»

حيات روح و مرگ:
به عقيده شوايتزر تعريف روح در قالب هاى زبانى متعارف نمى گنجد. در اين باره چنين مى نويسد: « هيچ كس نمى تواند تعريفى از روح به دست دهد. اما مى دانيم كه روح به چه چيزهايى شبيه است. روح حس چيزى عالى تر و فراتر از خودمان است چيزى كه در ما انديشه ها و اميدها و الهامهايى كه به خير و خوبى و حقيقت و زيبايى هدايتمان مى كنند برمى انگيزد. روح تمايل آتشين به فروبردن نور و روشنايى در اعماق وجودمان است كه آن را پايانى نيست. تمايل آتشين به اينكه فرزندان نور و روشنايى باشيم.»
شوايتزر تصريح مى كند كه «هدف هستى آن است كه ما انسانها، از هر ملت و قوم و قبيله، پيوسته و بى وقفه به سوى كمال گام بسپاريم. اگر چنين كنيم روح متناهى ما در هماهنگى با وجود متناهى خواهدبود. در اين ميان بزرگترين دشمن اخلاق بى اعتنايى به سرنوشت و حال و روز ديگران است: «بزرگترين دشمن اخلاق هميشه بى اعتنايى بوده است. در كودكى وقتى آگاهى مان از اشيا به حد متعارفى رشد مى كند توانايى اساسى براى همدردى داريم. اما اين استعداد و توانايى در طول سالهاى رشدمان متناسب با رشد عقلى و شناختى ما رشد نمى كند. متوجه مى شويم كه ديگر خيلى از مردم همدلى و شفقتى نسبت به ديگران ندارند. آنگاه اثر مى پذيريم و واداشته مى شويم كه همرنگ جماعت شويم. نمى خواهيم فرقى با ديگران داشته باشيم و نمى دانيم چرا بايد چنين باشيم.»
شوايتزر در عين توجه عميق به ارزش حيات و شور زندگى مرگ را هم از نظر دور نمى دارد و درباره آن مى نويسد: «اگر بخواهيم واقعاً مردمانى نيك باشيم بايد همه با فكر مرگ آشنا باشيم. لازم نيست هر روز و هر ساعت درباره اش فكر كنيم اما وقتى در راه زندگى با موقعيتى روبرو شديم كه صحنه اطرافمان محو مى شود و نظرمان به دوردست ها به انتهاى راه مى افتد نبايد چشممان را ببنديم. بايد لحظه اى درنگ كنيم كه به آن نقطه دوردست بنگريم و بازبه راهمان ادامه دهيم. انديشيدن راجع به مرگ به اين نحو، عشق و شوق واقعى به زندگى را در ما برمى انگيزد. چون با مرگ آشنايى و الفت پيدا كنيم هرهفته و هر روز و هر ساعت را عطيه و موهبتى خواهيم ديد. اگر قادر باشيم زندگى را اين گونه ببينيم يعنى چيزى كه ذره ذره به ما اعطا مى شود، زندگى مان ارزشمند و گرانبها مى گردد.»
فقط آشنايى با انديشه هاى مربوط به مرگ موجب آزادى و رهايى درونى و حقيقى از امور مادى مى شود. جاه طلبى و حرص و حسد و عشق به قدرتى كه سود ايشان را در سرمى پروريم گاه ما را اسير خود مى كنند اما در درازمدت قادر نخواهندبود انسانى را كه به مرگ مى انديشد و نسبت به آن غافل نيست بفريبند. برعكس، چنين انسانى با تأمل در غايت و هدف زندگى عاقبت احساس پاكى و رهايى از وجود سافل خويش را پيدا مى كند، رهايى از چيزهاى مادى از انسانهاى ديگر و نيز از ترس و نفرت از همنوعانش.» مى توان در نظر آورد كه چه وحشتناك مى شد اگر مرگى در كار نبود و زندگى براى هميشه به همين شكل ادامه پيدا مى كرد، گرفتار در تمايلات و محنت ها و مصائب و دردسرهاى بى پايان.
تمدن و صلح: در ابتداى اين مقاله از دلنگرانى هاى شوايتزر درباره جنگ و صلح در دنياى معاصر سخن رفت. او معتقد بودكه ما در عصرى تاريك و هراس انگيز زندگى مى كنيم. يكى از دلايل آن را نقشى مى دانست كه ايدئولوژى غيرانسانى در روزگار معاصر بازى مى كند. اما شوايتزر در مجموع نگرش منفى نداشت و نسبت به آينده بشريت خوش بين بود: «چون به قدرت حقيقت و قدرت روح ايمان دارم، براين باورم كه آينده فرخنده اى در انتظار نوع بشر است.»…
يوهان سبا ستيان باخ

باخ در سال 1685 بدنيا آمد و در سن 64 سالگي به دليل آنکه قدرت بينايي اش بتدريج رو به کاهش مي گذاشت تصميم گرفت که چشمان خود را جراهي کند. پزشکي بنام John Taylor مسئوليت جراحي چشمان او را بعهده گرفت. او که در اصل چشم پزشکي اهل انگليس بود در طول مدت فعاليت پزشکي خود چشم دو تن ديگر از بزرگان عصر خود يعني هندل موسيقيدان و ادوارد گيبون مورخ را نيز جراحي کرد.
تيلور دقيقا" به همين خاطر يعني جراحي چشم اين سه بزرگ مرد، بسيار مشهور مي باشد اما متاسفانه او توفيق اين را نداشت که حتي در يکي از اين جراحي ها موفقيتي را کسب کند. در هر صورت پس از جراحي باخ به مدت شش ماه چشمان خود را بسته نگاه داشت و به توصيه تيلور نگذاشت که نور به آنها تابيده شود.
باخ که به سبب بي کاري بسيار بي حوصله شده بود در پايان موعد استراحت قبل از آنکه پزشک چشمان او را معاينه کند، خود اقدام به باز کردن چشمانش کرد و اجازه داد تا نور به آنها تابيده شود. بله او توانست افراد خانواده خود را در اطراف خود ببيند و به همين سبب بسيار هيجان زده شد. شدت هيجان بزرگ مرد موسيقي آنقدر بود که وي را چند ساعت بعد دچار حمله قلبي کرد.
باخ به مدت ده روز در بستر بيماري و بيهوشي بسر برد و بالاخره در 28 جولاي 1750 پس از برجاي گذاردن بيش از 1000 کار موسيقي از دنيا رفت. متاسفانه هنگامي که باخ از دنيا را رفت بتدريج پيانو جاي ارگ کليسا را گرفته بود و از آنجايي که او نوازنده قدر و تواناي ارگ بود و بيشتر به همين خاطر مشهور شده بود؛ کم کم بجز خانواده او کسي از او نام نمي برد و خيلي زود نامش به فراموشي سپرده شد. همسر او آناماگدلنا ده سال پس از باخ همچنان به سختي زندگي با چهار فرزند را ادامه داد. جالب است بدانيد که محل دفن باخ تا حدود يکصد سال گم بود تا اينکه در اواخر قرن نوزدهم توسط يک مورخ کشف شد.

يك صد سال گمنامي:
شايد ندونيد که تا يک صد سال پس از مرگ يوهان سباستيان باخ هيچ کس وي را بعنوان يک موسيقي دان بزرگ نميشناخت! او در سال ۱۶۸۵ بدنيا آمد و در سال ۱۷۵۰ نيز فوت کرد اما تقرييا" تا قرن نوزدهم کسي نامي از وي نبرد. افتخار شناساندن باخ به دنياي موسيقي نصيب شومن و مندلسون شد. البته موتزارت و بتهوون هم اورا ميشناختتند اما آنقدر درگير تحليل کار هاي وي بودند که همتي براي شناساندن وي به دنيا نکردند. خبر کشف باخ به سرعت از آلمان به انگليس منشر شد. اين دو نفر (شومن و مندلسون) باعث شدند تا در سال ۱۸۵۰ انجمني بنام Bach Gesellshaft در آلمان تشکيل شود و نسبت به ثبت و انتشار آثار او اقدام کند. در اين انجمن ۲۳ نفر از خاندان هاي سلطنتي از سراسر جهان شرکت داشتند. ميگويند اين انجمن آن چنان در کار شناساندن باخ به دنيا موفق و خوب عمل ميکرد که حتي اگر خودش زنده بود مات و مبهوت ميشد. باخ فکرش را هم نمي کرد روزي اورا بزرگترين مصنف موسيقي در روي زمين تصور کنند.
لودیگ وان بتهوون

بتهوون متولد 1770 است پس از انكه بتهوون در سال 1781 دوره ابتدايي را به پايان رساند ، مهمترين. معلم او و نيز معشوق دوران جواني اش گت لب نه فه نوازنده ارگ كليساي دربار و اهنگساز بيشترين تلاش را براي وي در زمينه اموزش انجام داد و استعداد بتهوون در موسيقي خيلي زود نمايان شد .در سن 13 سالگي به عنوان همراهي كننده در كليساي دربار استخدام شد او در اين دوران با شيوه كار اركستر اشنا شد و فرصت يافت با ادبيات موسيقي زمان خود اشنا شود در اين دوران او همواره از حمايت شاهزاده فرديناند فون والد شتاين برخوردار بود وي در سال 1787 با بورس تحصيلي دربار به اتريش رفت و در شهر وين براي مدت كوتاهي از موزارت درس موسيقي را فراگرفت . بتهوون در سن 16 سالگي براي آموزش موسيقي به وين نزد موتزارت فرستاده ميشه و موتزارت مبهوت توانايي اون در بداهه نوازي ميشه و خطاب به جمعي كه اونجا بوده ميگه : "مواظبش باشيد، روزي همه دنيا از او سخن خواهد گفت". اما ظاهرا" با توجه به عدم علاقه بتهوون به موسيقي خشك كلاسيك (البته از نظر ايشون) پس از مدت كوتاهي از وين به آلمان برميگرده. او در سال 1792 بعد از مرگ مادرش مجددا به وين بازگشت و به وسعت دانش موسيقي خود پرداخت او بعد از اين هيچگاه به زادگاهش يعني بن بازنگشت و تا پايان عمر در وين ماند او در اين مدت از اساتيدي همچون هايدن و انتونيو ساليه ري بهره برد .سير سخت زندگي حدودا 56 ساله خود با بيماري علاج ناپذير ناشنوايي و سيروز كبدي همراه بود اما او در اين دوران اثاري را خلق كرد كه همه را شگفت زده كرداو درباره بيماريش ميگويد : فقط گوشهايم شب و روز وز وز ميكنند ميتوانم بگويم كه زندگي ام را غم انگيز ميگذرانم صداي زير سازها و اوازها را وقتي كمي دور هستم نميشنوم و حتي گاهي اوقات صداي كسي را كه اهسته صحبت ميكند نميشنوم . در 43 سالگي گوش راستش كاملا ناشنوا ميشود و در 48 سالگي كاملا ناشنوا ميشود و در 51 سالگي به بيماري يرقان دچار ميشود و بعد از مدتي در 26 مارس 1827 با جهان وداع ميكند . او در اين دوران اثاري خلق كرده است كه كاملا بي نظير است و در تمام ادورا موسيقي بي همتا است. اما بتههون هيچگاه اثري را در دنياي موسيقي با كلام ومانند اپرا ، مس و... خلق نكرده است اما هيچگاه نميتوان از سمفوني هاي بي نظيرش به سادگي گذر كرد.وهدف غايى به شمار مى‏آمد. ادموند فول زيبايى را خوار مى‏شمرد و به ملودى‏هاى‏گوشنواز علاقه‏اى نداشت. با اين همه هر چند عجيب مى‏نمايد، اما او مردى‏خشك‏انديش نبود و در كار نوازندگى همراهى متحجر به شمار نمى‏آمد. با لحنى‏پرهيبت و قاطع از پالسترينا ياد مى‏كرد، ولى همين كه با مهارت نواختن نواهايى آركائيك‏را آغاز مى‏كرد، حالتى پرجذبه و شيدا به خود مى‏گرفت و چنان كه گويى غايت هررخدادى را به گونه‏اى بلافصل در كار خود جستجو كند، نگاهش به نقطه‏اى دور ومقدس معطوف مى‏شد. چنين نگاهى، نگاه يك نوازنده، تهى و محو مى‏نمايد، چرا كه‏در وراى تفكرات و مفاهيم ما انسان‏هاى معمولى، در دنياى منطقى ژرف‏تر، بى‏آلايش‏ترو والاترى سير مى‏كند.
انیو موریکونه

انیو موریکونه (زادهٔ ۱۰ نوامبر سال ۱۹۲۸ در شهر رم، ایتالیا) آهنگسازی است که بیشتر برای آهنگهایی که برای فیلمها ساخته، معروف است.درابتدااو قصد داشت که به ساختن موسیقی کلاسیک مدرن بپردازد اما این ایده با پیش آمدی، تغییر کرد. موریکونه برای تنظیم ترانه های پاپ ایتالیایی دعوت شد که در آن زمان هیچ آشنایی با آن نداشت. یکی از آثار بسیار موفق او در این زمینه ترانه (Se telefonando 1966) با اجرای مینا Mina (متولد 1940-خواننده ایتالیایی) است که هنوز هم از جمله ترانه های بسیار محبوب ایتالیا به شمار میرود. او برای بیش از ۵۰۰ فیلم سینمایی و تلویزیونی آهنگ ساخته است. که ۳۰ عدد از آنها برای فیلمهای وسترن است و بیشتر همین فیلمها باعث شهرت او شده‌اند. سبک متنوع او در آهنگسازی برای گونه(ژانر)‌های مختلف سینمایی برای نمونه وسترنهای اسپاگتی، خوب، بد، زشت (سرجیو لئونه ۱۹۶۶) روزی روزگاری غرب (سرجیو لئونه ۱۹۶۸) و در سالهای اخیر موسیقی بسیار شنیده شده فیلمهای مأموریت مذهبی (رولند جاف ۱۹۸۶)، تسخیرناپذیران (برایان دی‌پالما ۱۹۸۷)، سینما پارادیزو (جوزپه تورناتوره ۱۹۸۸)،‌لولیتا (آدریان لی ۱۹۹۷) نشانگر استعداد و توانایی او است. او همچنین لقب دن ساویو را نیز داراست.
میکلوش رژا
میکلوش رژا ( میخائیل رزا ) : آهنگساز بزرگ و شهیر مجارستانی است که در سال 1907 در شهر بوداپست دیده به جهان گشود .
آثار برجسته او عبارتند از :
1- طلسم شده ( برنده جایزه اسکار بهترین موسیقی فیلم )
2- بن هور ( برنده جایزه اسکار )
3- زندگی مضاعف ( برنده جایزه اسکار )
4- ال سید
5- پنج قبر تا قاهره
6- سفر طلایی سند باد
7- فدورا شاه شاهان
8- فروغ بی پایان
9- سودوم و گومورا
از آثار میکلوش رژا موسیقی فیلمهای بن هور ( با بازی چارلتون هستون و استفان بوید ) و ال سید ( با بازی چارلتون هستون و سوفیا لورن ) برای خوانندگان علاقه مند آشناست . رژا با استفاده و بهره گیری از موسیقی جادویی اسپانیا اثری به یاد ماندنی خلق کرده است که مشابه آن کمتر می توان در آثار دیگر آهنگسازان این عرصه یافت. تنظیم و اجرای قطعات سازهای بادی برنجی و کوبه ای در فیلم بن هور و همچنین سازهای زهی در فیلم ال سید فراموش نشدنی است . میکلوش رژا یکی از پر افتخار ترین آهنگسازان فیلم در سطح جهان می باشد .
نینو روتا

نینو روتا : آهنگساز بزرگ ایتالیایی و متولد سال 1911 در شهر میلان می باشد . نینو روتا از آهنگسازانی است که در آثارش تابع روشی کلاسیک گونه است .
برخی از آثار موسیقی فیلم او عبارتند از:
1- رومئو و جولیت
2- پدر خوانده 1-2-3
3- جنگ و صلح
4- زیر آفتاب سوزان
5- کازانوا
از میان آثار نینو روتا موسیقی فیلمهای رومئو و جولیت و همچنین موسیقی فیلم پدر خوانده برای علاقه مندان موسیقی آشناست . نینو روتا در موسیقی فیلم پدر خوانده با الهام از نواهای محلی ایتالیا ملودی زیبا و روانی ساخته است که گوش هر شنونده ای را نوازش می دهد . استفاده از سازهای آکوردئون و ماندولین زیبایی خاصی به ملودی پدر خوانده داده است .
موریس ژار
موریس ژار آهنگساز بزرگ فرانسوی در سال 1924 در شهر لیون به دنیا آمد .( او پدر ژان میشل ژار آهنگساز معروف می باشد که ژان میشل خود از بنیانگذاران موسیقی موسوم به اکسیژن می باشد و آثار موسیقی الکترونیکی او در دنیا جایگاه برجسته ای دارند .)
از آثار برجسته موسیقی فیلم موریس ژار می توان به فیلمهای زیر اشاره کرد :
1- لورنس عربستان ( اولین فیلم غیر فرانسوی که موریس ژار برای آن موسیقی ساخت و موجب شهرت جهانی او شد )
2- گروگان
3- دکتر ژیواگو
4- عیسای ناصری
5- کشتی نوح
6- عمر مختار
7- محمد رسول الله
8- آخرین پرواز
9- مردن در مادرید
ازمیان آثار او دوفیلم عمر مختار و محمد رسول الله برای اکثر ایرانیان شناخته شده است . به خصوص موسیقی فیلم محمد رسول الله که دارای ملودی روان و بدیعی است و سالهاست که در ذهن ایرانیان جای گرفته است .
استاد مجید انتظامی



متولد 1326 تهران (او فرزند استاد عزت الله انتظامی، چهره ماندگار عرصه بازیگری است)

ساز تخصصی: اوبوا

از زبان خودش:
- بهترین موسیقی که تو دنیا هست و خدا خلق کرده موسیقی طبیعته که خیلی زیباست. آبشار ریتم داره، صدای پرندگان، صدای راه رفتن اینا همش حس موسیقی داره
- سکوت خودش یه نوع موسیقیه
- موسیقی همه زندگیه منه



او نزدیک به 35 سال نوازندگی کرده و بازنشسته وزارت فرهنگ و ارشاد است. از اول انقلاب رو به موسیقی فیلم آورده و نزدیک به 100 موسیقی فیلم ساخته است.

ثمین باغچه بان و مصطفی پور تراب اساتید دوران هنرجوییش در ایران بودند. برای ادامه تحصیل به آلمان رفت و در آنجا زیر نظر آنتوان کاتلس تحصیل کرد.

اولین اثر موسیقی فیلم او ، "سفر سنگ" ساخته "مسعود کیمیایی" بود.

فیلم شناسی:
سفر سنگ (1357) / در محاصره (1360) / آفتاب نشین ها (1360) / خط قرمز (1361) / پرونده‌ (1362) / سردار جنگل (1363) / سناتور (1363) / تفنگ شکسته (1364) / عقابها (1364) / گردباد (1364) / پلاک (1365) / دبیرستان (1365) / دستفروش (1365) / گذرگاه (1365) / ماموریت (1365) / آشیانه مهر (1365) / بحران (1366) / ترن (1366) / هراس (1366)  / بای سیکل ران (1367) / زرد قناری (1367) / سیمرغ (1367) / آخرین پرواز (1368) / آتش پنهان (1369) / ابلیس (1369) / چشم شیشه ای (1369) / در آرزوی ازدواج (1369) / راز کوکب (1369) / اوینار (1370) / شب بیست و نهم (1369) / پوتین (1370) / تبعیدی ها (1370) / ناصرالدین شاه آکتور سینما (1370) / وصل نیکان (1370) / از کرخه تا راین (1371) / راز خنجر (1371) / آذرخش (1371) / طعمه (1371)  / آخرین خون (1372) / ضربه آخر (1372) / آرزوی بزرگ (1372) / روز واقعه (1372) / سوء ظن (1371) / راه افتخار (1373) / بازمانده (1374) / بوی پیراهن یوسف (1374) / مرد آفتابی (1374) / دشمن (1374) / نون و گلدون (1374)/ سرعت (1375) / تنهاترین سردار (مجموعه، 1375) / آژانس شیشه ای (1376) / مردان آنجلس (مجموعه،1376) / عشق بدون مرز (1377) / اعتراض (1378) / مریم مقدس (1379) / من ترانه 15 سال دارم (1380) / نورا (1380) / نغمه (1381) / دیوانه از قفس پرید (1381)

سوئیت سمفونی معروف خرمشهر نیز از ساخته های استاد ممجید انتظامی است.
در اختتامیه جشنواره موسیقی فجر 1386 از وی به عنوان آهنگساز برتر و بخاطر اجرای موسیقی نمایش "این فصل را با من بخوان" تجلیل شد.
آدرس مرجع

Fatal error: Call to a member function run_hooks() on a non-object in /home/guitar/public_html/anjoman/inc/functions.php on line 146